قطار
۱۳٩٠/۱/٢٤بالاخره از هم جدا شدند .
او از سمت راست رفت و دخترک از سمت چپ .
اما تمام ذهن دختر پیش او بود .
دختر از پله ها پایین رفت . بر روی صندلی نشست .
ذهنش یارای هیچ چیزی نداشت .
تمام صحنه ها باز زنده شدند .
ای کاش باز هم ادامه داشتند .
دخترک سر خود را بالا گرفت ، نگاهی به چپ و سپس نگاهی به راست .
فکر کرد اشتباه می بیند .
چشمانش را تنگ کرد . درست میدید . او بود .
او نیز تنها بر روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود .
دخترک چقدر دوست داشت فریاد میزد و نام او را صدا میزد .
اما افسوس که نمیشد .
او دخترک را نمیدید . و چقدر دختر از این اتفاق خوشحال بود که می توانست
به راحتی به او نگاه کند بی هیچ ترسی ، بی هیچ دلشوره ای .
که همیشه نگاهش را می دزدید .
ثانیه ها می گذشتند و دخترک خیره به او لذت می برد .
و چقدر به او افتخار میکرد .
چقدر دلش میخواست به طرفش می دوید و دستانش را میگرفت .
اما فاصله نمیگذاشت .
دخترک در همین افکار غوطه ور بود که قطار آمد .
و دخترک لعنت خود را نثار قطار بی جان کرد .
پس افکار خود را بر روی صندلی جا گذاشت و از صندلی بلند شد .
چند قدم برداشت ، ایستاد ، برگشت و به صندلی خیره شد .
و با خود فکر کرد : توبرای خودمی پس تو را هم با خود میبرم .
دخترک افکار خود را بغل کرد و سپس به سوی قطار رفت ...
نگار نیک نفس
بیست و چهارم فروردین 1390
14.45 دقیقه
خیابان
۱۳۸٩/۱٠/۱۸دخترک آرام آرام به یاد تمام روزهایی که داشتند در خیابان قدم میزد .
خیابانهایی که روزی تمام عشقش بود .
به یاد آن روزها افتاد .
تمام طول خیابان رو با هیجان و استرس و ترس اما با عشق طی می کرد تا
به او برسد .
اویی که تمام وجودش بود .
اویی که با دیدنش تمام دنیا رو فراموش میکرد .
اویی که وقتی می رسید با یه لبخند و یه نگاه پر معنا تمام احساساتش رو
می ریخت بیرون .
اویی که وقتی دستان سردش رو میگرفت ، گرمای وجودش رو بهش میداد .
تمام خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمانش میگذشت .
دیگه طاقت فکر کردن نداشت اما خیابون نمیذاشت .
به خودش لعنت فرستاد که چرا این خیابون رو برای قدم زدن انتخاب کرده .
تو همین فکرا بود که یه دفعه خودش رو سر محل قرار همیشگی دید .
دیگه بغض امونش رو برید و های های گریه اش تمام خیابون رو پر کرد .
و چقدر خوشحال بود که روز تعطیل بود و هیچ کس در آن خیابان نبود .
پس راحت صدای گریه اش رو در هوا فریاد زد .
یاد آخرین قرار و آخرین کلمه در محل قرار همیشگی جانش را به آتیش
می کشید .
چرا و هزاران چرای دیگه دوباره روی سرش آوار شد .
تمام اون دوران به یک کلمه ختم شد : متاسفم !
و پس از آن تنهایی .
سرش رو بالا گرفت خیابون رو نگاه کرد .
ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد .
راه افتاد و قدم زنان خیابون رو تا ته طی کرد .
ته خیابون ایستاد و برگشت و نگاهی به خیابون طویل انداخت .
و با خود گفت :
اگر هیچ چیز نباشد اما این خیابون هست .
و لبخند زنان از خیابان عشق دور شد !
نگار نیک نفس
هجدهم دی ماه ١٣٨٩
١٠.٣٠ دقیقه
انتهای شب
۱۳۸٩/٧/٧پشت پنجره ایستاده بود و به قطره های ریز و درشت اما تند باران نگاه میکرد ،
صدای باران در گوشش طنین انداز شده بود گویا موسیقی متن شب همین
صدای باران بود اما بدون صدای سوت جیرجیرکها .
باران شدت میگرفت و دختر در انتهای شب به آنچه بر سرش آمده بود فکر میکرد.
باز هم اشتباه ، اشتباه ، اشتباه .
هر بار تکرار ، هر بار دعوا ، هر بار کتک خوردن .
بغض در گلویش چنگ انداخته بود ، اما یارای گریه کردن نداشت ، اینبار اما تنهاتر از
همیشه بود .
گویی مغزش در حال انفجار بود ، پنجره را باز گذاشت و از سرما به زیر پتو خزید .
چشمانش را روی هم نهاد حتی دیگر فکر کردن هم خالی از فکر بود .
نمیدانست چه کند ؟ به بن بست رسیده بود .
به حرفهای رد و بدل شده فکر کرد و ناگهان به یاد حرفی که جانش را به آتش کشیده
بود افتاد ، بغض اما بیشتر بر گلویش فشار می آورد .
و دختر با بغض می جنگید تا بر آن غلبه کند ، اما چنگال بی رحم بغض شکننده تر بود
و آخر قطرات اشک مانند باران در حال ریزش به پایین سقوط کرد .
و اینک صدای هق هق دختر موسیقی متن شب بود .
و قطرات اشک دختر باران شب .
و دختر در میان گریه هایش ندایی شنید ، چشمان بارانی اش را باز کرد .
در تاریکی شب چشمانش چیزی نمیدید .
دستی بر چشمانش کشید تا به تاریکی عادت کند .
اما چیزی نمی دید ، به سوی پنجره دوید .
در انتهای باران و شب یک نفر او را صدا میزد .
گوش جان سپرد ، یک نفر فریاد میزد و نامش را میخواند .
ناگهان به آسمان نگاه کرد و دختر آنچه را میدید باور نمیکرد .
فرشته ای بالای سر او بود .
فرشته دستانش را به سوی او دراز کرد .
دختر نگاهی به دستان فرشته کرد و نگاهی به خود .
به یاد آرزویش افتاد که همیشه آن را طلب میکرد .
اینک آرزویش در حال رخ دادن بود .
پس تردید را کنار گذاشت و دستان فرشته را گرفت .
و به سبکی همراه با وی به سوی دل تاریکی شب پرواز کرد .
و تنها جنازه سرد و بی روح دختر روی تخت مانده بود .
او به آرزویش رسید .
نگار نیک نفس
هفتم مهرماه ١٣٨٩
١٠.۴٠ دقیقه
خدا
۱۳۸٩/٧/٦به نامش و به یادش
با سلام
این وبلاگ رو امروز افتتاح کردم تا داستانک هایی رو که گه گاهی به ذهنم
خطور میکنه اینجا بنویسم .
به امید روزی که آنچه در ذهنم ملکه است را بتوانم بنویسم .
نگار نیک نفس
ششم مهرماه ١٣٨٩